تبليغاتX
ترانه


ترانه


امروز مثل همه روزها بود

مثل دیروز

مثل پارسال

مثل چندین سال پیش

امروز روز تولدم بود !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 19:25 توسط solmaz | |


با تو بودن  قصه ای ست بی پایان !

میگردیم

در تاریکی 

در میان ازدهامی از سکوت



نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 10:3 توسط solmaz | |


وقتی تو هستی من آسمانم .....

دلم گاهی شبیه گریه ای از درد می بارد

تو با دلتنگی ام اما همیشه راه می آیی

و تو حتی اگر شد لحظه ای  کوتاه میآیی .!!

نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 13:17 توسط solmaz | |


از سوز سرما به کنج خیالاتم  پناه می برم

هوا از سرما مه آلود  است و 

برایم

خاطره ای دارد به حجم چند سال بغض نشکسته .....


نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 19:37 توسط solmaz | |


دوست دارمت را میان ثانیه ها جا میگذارم !

و آرزوهایم را پرواز میدهم تا تردید نگاهت !

آری ....

من به درخت سیب همسایه عاشق شدم !

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 20:5 توسط solmaz | |


اشاره کن که من به تو

به یک اشاره می‌رسم!

رنگین کمان من تویی

که به ستاره می‌رسم!
نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 18:51 توسط solmaz | |


دوریت را حس میکنم

اجبار را از ذهنت میخوانم

نگو که این اشتباه است

من دیگر همه چیز را می فهمم

 اما هنوز عاقل نشدم !


نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:39 توسط solmaz | |


امروز بوی محبت می دادی و

رنگ بهانه به خود گرفته بودی

اما طعم تلخ تنهایی ام را نچشیدی ....



نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:37 توسط solmaz | |


ثانیه های آخر است

نشمار !!!

نگران من نباش

دلواپسم نشو

 بی هیچ اشتیاقی پرسه میزنم

ذهن متروکم دیگر توان سرما  را ندارد 

ثانیه های آخر است

نشمار .....!




نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:33 توسط solmaz | |


تنهایی هایم ......

دیگر فروشی نیست !



نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 13:43 توسط solmaz | |


لانه ی تاریکم را

بر دیوار بی حوصلگی ت آویزان کرده ام 

گاه سوسو میزنی در این تاریکی

برو ......

میخواهم تاریک بمانم!

نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 13:37 توسط solmaz | |

 

هوا ابریست ........

و آنقدر سرد که اشکهای دخترک متات زده در صورتش یخ زده است

نمیداند

چرا سرنوشت اینگونه

آخرین برگ هستی اش را بر باد داد ه

تمام شد !!!

با چادری سیاه بر قامت تکه سنگی زار خواهد زد ....


نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 16:52 توسط solmaz | |


دلم

تنگ شده است ؛

برای آغوشی ، که  مطمئنم هیچ وقت مال من نیست !

وگاه تنها برای دلش خودش  ، چند ساعت یواشکی

به من کرایه میداد ..


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:38 توسط solmaz | |


نمیدانم چرا ؟

با اینکه حسرت داشتنت را به دوش میکشم

وهر شب زیر آسمان آرزوها اشک میریزم

باز جوابت را میدهم

نمیدانم

این نهایت عشق است

یا دیوانگی ....


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:21 توسط solmaz | |


دیگر

برای من ای " نا مهربان " چراغی نیاور

میخواهم تاریک بمانم و تمام دریچه ها را مسدود کنم

تا چشمهایم هرگز در حسرت ازدحام کوچه ی خوشبخت نگرید...

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:18 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin