تبليغاتX
ترانه


ترانه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خـاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

سـاعتي بر لب آن جوي نشستم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

يادم آمد تو به من گفتي:

« از اين عشق حذر كن »

« لحظه اي چند بر اين آب نظر كن »

« آب آيينه عشق گذران است »

« تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است »

« باش فردا كه دلت با دگران است »

« تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن »

با تو گفتم:

« حذر از عشق؟ » « ندانم »

« سفر از پيش تو؟ »

« هرگز نتوانم »

« روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد »

« چو كبوتر لب بام تو نشستم »

« تو به من سنگ زدي, من, نه رميدم, نه گسستم »

« باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم »

« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »

« حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم, نه رميدم

رفت در ظلمت غم,

آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم    ۱۹/۹/۸۴


نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 18:9 توسط solmaz | |

 

 

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری توعشقت

رو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ارزو های من با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه ....۲۷/۴/۸۵

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 13:31 توسط solmaz | |

 

اگر عمری دگر باقی بود طوری از کنار زندگی عبور میکنم که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه بار دلم اسیر

نگاه پر تمنایی گردد .

 

۲۷/۴/۸۵

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 12:42 توسط solmaz | |

چقدر سخته تو نگاه کسی که تمام عشقت رو دزدیده باشه و یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده

باشه . زل بزنی و بجای نفرت و کینه ببینی باز هم دوسش داری .

چقدر سخته وقتی دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار اوار غرورش همه وجودت رو له

کرده باشه

چقدر سخته هر روز ساعتها تو ذهنت بی اختیار پرسه بزنه ....

چقدر سخته وقتی واسه آخرین بار داری نگاهش میکنی براش بخندی تا نفهمه که چقدر دوسش

داری ...

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و فقط زیر لب بگی :

گل من باغچه نو مبارک !۲۷/۴/۸۵

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 12:32 توسط solmaz | |

ای باد سخن چین

در گذر از ستاره ها

در شبهای ظلمانی وسرد

ترانه ام را در سکوتی ممتد در هر لحظه اش تکرار کن

او را بگو

در هر نگاهش در هر امیدش .....مرا تکرار کند

چونانکه من پیوسته او را تکرار میکنم .شنبه شب ۲۲/۶/۸۴خوابگاه

 

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 12:23 توسط solmaz | |

رفیق نیمه راه من

سفید پر ترانه را  ....

دوستی داشتن بی بهانه را

نثار قلب مهربانت میکنم

شکوفه های شادی را

روانه دیارت میکنم ای بعد این همیشه دور از من

رفیق نیمه راه من !!۲۷/۴/۸۵

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 12:18 توسط solmaz | |

 

باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي

 

من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

 

گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.مادر دستان

 

خسته از رنج روزگار را می بوسم و از خدا آرزوی سلامتیت را

 

دارم ...مادر

نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 21:42 توسط solmaz | |

کاش زندگی طلایی بود مثل گلای باغچمون ارغوانی بود

                                                  کاش خدا هر روز تو دل من جایی برای شادی بود 

 

نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 12:28 توسط solmaz | |

 

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

 

 

خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام؛

 

 

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اونهمه تردید

 

 

به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛

 

 

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست

 

 

نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛

 

 

خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاهات

 

 

 

بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا.۲۳/۴/۸۵کوله پشتی

نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 12:8 توسط solmaz | |

 

   دل من خيلی غريبه..........                                

                تو نگاه من نموندی .........

                                    دنيا  اينجور نمي مونه .......

 

نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 11:50 توسط solmaz | |

دارم از تو می نویسم

دارم از تو می نویسم

تو که چندماه نگات سنگین شده

غصه های دل من برات تکراری شده

یادمه یه روز شدی محرم رازم

اومدی بر سر راهم

گفتی من سنگ صبورت

بگو هر چی درد مونده توی جونت

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!

اونکه جون میداد به روحم؟!

امید تازه میداد به فکر و جونم؟!

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!

تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!

یادمه روز اوّل که نگاهت به نگاه من گره خورد

یه دفعه شعله خاموش دلم باز دوباره روشن شد

 

آروم آروم اومدی تو قلب من

خونه کردی میون دل من

شدی اون مرغ سحر تو شب تاریک خیالم

صد طناب آرزو

آرزوی داشتن یه همدمی

همدم پاک و ساده ای

به در خونه ی دل بستم و بافتم

یادمه به من میگفتی

که فقط تو "جونمی"
"

دوستم داری"

"می خوای بیای به دیدنم"

"ندیده عاشقم شدی"

ولی افسوس

نمی دونم چرا یهو عوض شدی؟!

تو که تنها محرم رازم بودی

یهو بی وفا شدی

غریب ناشناس شدی

اومدی یه روز و گفتی:

"که دیگه دوسِت ندارم

دیگه نیستی امید و آرزویم

باید بدونی

اونیکه من میخوام، یه عمره دنبالش میگردم، تو نیستی"

می دونی

خیلی آسون همه حرفاتو زدی

ندونستی که شکست این دل من

له شدش غرور من

ابر اندوه به دلم سایه کشید

اشک غصه به چشَم سرمه کشید

من و تنهایی و شبهای دراز

من و اندوه دل و راز و نیاز

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!

تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!

من نفهمیدم که راستی راستی تو کی هستی؟ کجا هستی؟

ولی

دوست دارم اگه روزی اومدی به دیدنم

بهت بگم:

من نمی دونم رنگ دلم چه رنگیه؟ سیاهیه، سفیدیه؟

ولی

میدونم رنگ تپشهاش واسه خاطرات تو بوده

 

میدونم شوری اشک چشمام واسه دوری از تو بوده

 

من نمی دونم کی میمیرم؟ کجا و چه جوری باید تو خاک بمونم؟

ولی

 

دارم از تو می نویسم

تو که چند ماه نگات سنگین شده

غصه های دل من برات تکراری شده ۲۳/۴/۸۵

نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 11:31 توسط solmaz | |

 

دلم مي خواد تا نوشتن اخرين سطر و اخرين حرف پيشم بموني.

دلم مي خواد  قصه ناباوری رو توي چشمام ببينم.

من و تو قرار بود با هم يه چيزايي رو ياد بگيريم...تو ياد بگيري که بتوني عشق رو معني کني و من ياد

بگيرم که چه جوري ميشه با اين کلمه جمله ي تازه تري بگم تا تو پیشم بمونی!

اما هيچ کدوممون شاگردهاي خوبي نبوديم ...چرا که تو همش تقلب کردي و منم هميشه تو اين درس

شاگرد اخر بودم.

 من نتونستم با تقلب از بغل دستیم  کلمه تازه ای پیدا کنم چون من این باور رو دارم که عشق باید از

درون تراوش کنه نه با حرف نه با تقلب .........ولی تو تونستی یه سرمشق جدید دوباره تو زندگی پیدا

کنی  ....

يه جورايي از اول هردومون راهمونو ؛بيراهه انتخاب کرديم!

اما کدوم خط اينجوري مارو به هم گره زد ؟نمي دونم!

شاید یه حادثه بود  یا یه بلای طبیعی که مارو تو  یک فصل طلایی بهم پیوند زد ..

شاید تو این دنیا با نیرنگ ..چابلوسی...هوس بشه عشق رو تو دل سنگی آدما تزریق کرد !!!

داره خط اخرمون هم تموم ميشه ...بي اشتياق ...دیگه خسته شدی از نوشتن کلمه ای که واست

مفهومی نداره .

مگه ميشه کسي که هنوز عشقو نشناخته عاشق بشه؟

مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه میشه کسی که به قول خودش عشقش مرده دوباره زنده بشه ؟

اما تو ميگي که اين يه کلمه هميشه سرمشق احساسته ولی من چیزی جز .....ندیدم.

 

و تو میری تا باز از دست یکی دیگه نوشتن کلمه عشق رو تقلب کنی .

 

همه حرفات دروغ بود

14/4/۸۵دیگه ازت بدم مییاد

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 20:35 توسط solmaz | |

 

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم

 

به هوس بازي اين بي خبران مي خندم

 

به غم و شادي اين بيخبران مي خندم  

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 20:31 توسط solmaz | |

اما سه سال و نيم پيش او را در دنياي مجازي شناختم اما نه خودش را بلکه افکارش را ، که او را هميشه مهربان ولي بامنطق و خوش سخن شناختم . خيلي کم باهاش رابطه داشتم شايد در طول يک يا دو ماه يک ساعت نبود ولي هميشه حرفهايش به دلم مي نشست . من خودم بود و او يک نفر با افکار خودش در قالب يک موجود خيالي .

دوستيهايي ديگر و کوتاه و خاطره هاي تلخ که هميشه عذابم دادند ......میدونی همیشه از خدا برات آرزوی خوشبختی داشتم همیشه سر نمازم از خدا میخواستم کمکت کنه نمی دونم چرا برای کسی که این نه ماه رو واسم نقش بازی کرده بود این آرزوهارو داشتم ... تو ...توی دوستی وعشق هیچ وقت صادق نبودی این جواب خوبیها ودوست داشتنم و عشق پاکم نبود .....من چه ساده گریه هاتو ......اشکاتو باور کردم .
نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 20:27 توسط solmaz | |

 

 

 

هنوز هم نمی دانم چرا کویر قلبت را بر دریای قلبم ترجیح دادم.

شاید می خواستم ستاره باران شدن اسمان کویر را هم تجربه کنم 

 

 ******************************************************

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 13:44 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin