ترانه
گاه آنچنان دلم تنگ می شود که از هر لحظه بیزار می شوم که به خلوت خیس تنهایی خود پناه می برم با اشک هم آغوش می شوم و یادگاری هایم را در قاب کهنه خاطرات مرور می کنم..... گاه آنچنان دلم تنگ می شود که از هر ترانه ای که من را مسافر روزهای از دست رفته میکند بیزار میشوم از هر آیینه ای از هر آرزویی دل تنگ میشوم دیگر خط خطی های دفترم هیچ چاره ای برای فرار از این تکرار ها ندارند... گاه آنچنان دلم تنگ می شود که ازهر سایه ای روی دیوار زندگی ام بیزار می شوم از این پوچ بازاری که جز دلخوشی های زود گذ ر چیزی برایم ندارند دلتنگ می شوم از هر طلویی از هر غروبی دل تنگ میشوم دیگر امید از چشمان من بار سفرش را بسته است ... گاه آنچنان دلم تنگ می شود که از محنت زمانه بیزار میشوم از همه رنگها دل تنگ میشوم و از تنهایی به کنج شب پناه می برم دیگر توانستن را آرزو کردن را نمی شناسم من در این سرنوشت بی رمق مانده ام گاه آنچنان دلم تنگ می شود ..... ۲۴/۵/۸۵سولماز آن کلید خدا کو ؟ از خدا وقت خواستم آخر خدا مهلتم داد آمد آرام در قلبم قدم زد هر کجا پا گذاشت تکه ای از نگاهش را رقم زد آمد و دور قلبم پیچید بعد با چاقوی نامهربانی بالهای آرزوهایم را چید آمد اما با خودش یک کیسه سنگ داشت توی یک چشم بر هم زدن جای قلبم سنگ کاشت .....24/5/۸۵ قلک خوبی ها دیگر خالیست گم شده بادبادک آرزوهام تو شهر رویاها دفترم خیس و سایه های زندگی محو تنم خسته از رنگها ست آبی قرمز سبز اکنون در هذیان ستاره آرزوهایم دست وپا میزنم کسی فریاد بی صدایی ام را دیگر در حصار شب نمیشنود من تنها در معبد آیینه ها نشسته ام...... پر از شکستن و غرور چه تلخ ایستاده ام بر قاب تنهایی خویش هر غروب رابه تنهایی تماشای افتاب بهانه ای میدانم برای گریستن .... 24/5/85سولماز ****خدایا اگر یه روز نتونستم !! اگه یه روز مثل روزهای دیگه زندگیت دلگیر باشه وقتی به حرفهاش میشینی و گوش میدی وقتی صداش فریاد رهایی میده وقتی اشک آروم از گونه هاش جاری میشه وقتی .... وقتی .... وقتی همه آرزوهاش به دست باد غارتگر سرنوشت به یغما رفته باشه وقتی تو این دنیای به این بزرگی هیچ تکیه گاهی نداشته باشه وقتی همه زندگیشو به پات ریخته وقتی .... وقتی دلش میگیره وقتی نماز میخونه وقتی گریه میکنه وقتی واسه توواسه من واسه همه زیر لب دعا میکنه وقتی آهش همه تنم رو میسوزونه وقتی هیچ کارینمی تونم بکنم وقتی ... وقتی یه یادگاری باشی وقتی ........ وقتی نتونی حتی کوچکترین آرزوشو برآورده کنی وقتی ... وقتی از خدا بخوای یه فرصت خوب بده نه بخاطره خودت ..... فقط بخاطر اون روزهای از دست رفته اش وقتی.... نکنه همه چی یه روز تموم بشه ومن نتونم کاری بکنم خدایا اگه یه روز نتونستم !!! ۲۰/۵/۸۵جمعه ******************************** امشب شب بی کسیه کسی به دادم برسه حرفی نزن چیزی نگو **************************** معنای عشق : خداوندا در این سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه می آورم تا پناهم باشی می دانم اگر رحمتی است و اگر عشقی است از توست . ای بخشنده ترین و مهربانترین با تمام وجود دوستت دارم و خالصانه نام تو را بر زبان می آورم تویی که معنی عشقی در هستی ام ... ۲۰/۵/۸۵ گرچه دیگر من نیستم !! 17/5/ 85سولماز نگاهم ؛ آخرين باران نگاهم ؛ روی نقاشی ام یه ساحل یه قایق یه آسمون پر ستاره من میرم تا انتهای جاده تنهایی هام زیر باران تنها بی کس با تردید کوله بارم اشک تمنا انتظار دلهره تاریکی قدم می ذارم رو تمام دلبستگی ها ..... میرم از زندگی رویا سراب خواب بیداری رنگها آسمان باران کوچه خیابان و تنها آنچه را ارزو کرده ام با خود میبرم ...... .......... ............... !!! من امشب می میرم 17/5/85سولماز از بس که آسمان دلم ابریست چشمانم پر شده از آب دو دیده دیگر ... آسمان اشک مریز باد وباران گر چه ز توست ولی آه و دلتنگی و اشک همگی مال من است آسمان اشک مریز !! ۱۹/۵/۸۵ سولماز خدایا هیچ میدانی آن من کجا رفت ؟؟ هیچ می دانی چرا اشک هم آواز لحظه هایم است ؟؟ سیاهی آنچه که مرا دیگر در خود محو کرده است میدانی از چیست ؟؟ آن من ... شادی خنده امید چشمانی پر از شیطنت غرور استواری زیرکی میدانی آن من کجا رفت ؟ میدانی در کدامین فصل جوانی ام از من جدا شد ؟ نمی دانم در کدام کوچه دلتنگی گمش کردم نمی دانم به تسخیر کدامین فلب در آمد نمی دانم زیر پای کدام دل نشست نمی دانم آن من تنها کجا رفت نمی دانم سایه اش کجاست نمی دانم نشانش بر روی کدامین دیوار به یادگارحک شده است نمی دانم به انتظار کدامین غروب باید بنشینم تا باز گردد نمی دانم هیچ نمی دانم می ترسم از آنچه که از دست دادم همه چیز در چند صفحه خاطره غبار گرفته در کنج قلبم مدفون شده خاطراتی که برایم جز گم کردن آن من در کوچه های مه گرفته .... برایم هیچ ندارند . می دانم!!! آن من !!! در غربت تنهایی تنم در آرزوی یک همنفس یک همراه یک من دیگر در سراب گنگ آرزوی یک نگاه در یک غروب خسته ودلگیر در یک شور کودکانه ام در غربت تنهایی تنم توی فصل بهار با پروانه ها با شکوفه های گیلاس همرنگ شد و رفت .... نمیدانم در انتظار کدامین بهار زندگی باشم ؟ در بهاری که شور به زندگی... آرزو ...تمنا ..... همه را با خود برد . شده ام مثل کودکی که در شلوغی بازار دستش را رها میکند ... خدایا من آن من خود را گم کردم ... در شلوغی بازار بی وفایی ات... ۱۷/۵/۸۵ solmaz پاییز دوباره عمرم .. جز خاموشي و درد چيزي روزهايم را پر نمي کند. اما میگم حتما خدا یه جایی توی این نزدیکی ها هوامو داره ... اما میگم حتما خدا از رنج من که تمام فلبم حجم قلبم رو گرفته با خبره ... خدا هوامو داره اما !!! کجا کی 17/5/۸۵سولماز
تقدیم به تو که می دونی چقدر تو قلبم جا گرفتی .... .![]()
![]()
وقتی رنج روزگار رو تو چشماش حس میکنی
تنهاترین مسافر زمین
امشب به آخر میرسه
امشب شب تنهاییه
سر رو زانو میزارم
آخه تو اینجا نیستی و
غزل غزل گریه دارم
غصه نشسته رو دلم
هنوز برای گریه هام شونه هاتوکم می یارم
فقط بزار گریه کنم
میخوام با بارون چشام
فاصله رو پر بکنم
ترک ترک دلم شکست
کسی به دادم نرسید
گریه های تنهایی مو
هیشکی به جز خودم ندید
از هم دیگه جدا میشیم
به راه و رسم زندگی
بودن تو یه لحظه بود
رفتن تو همیشگی ....!
*************************************
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
> اين شعرو برات تقديم ميكنم
> آرزو دارم در هر كجايي خوش باشي وزندگي برات توام با
> لذت باشه درسته كه شما حتي ده دقيقه هم در شبانه روز
> براي ما وقت نميذارين
> بهر حال ما شب وروز دلمان ،فكرمان ،.....
> با شماست.. بگذريم....
..........
> و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
> و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
> سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
> ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
> من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم
> و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني
> چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
> هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
> به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
> تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
.......................
> عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
> جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
> دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
> اين جست و جو نبود
> هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
> گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
> بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
> مشتاق كيستم
> رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
> اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
> خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
> در خواب آرزو
> هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
> اين خوشپسند ديده زيباپرست من
> شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
> بگرفت دست من
> و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
> در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
> در وادي خيال مرا مست مي دواند
> وز خويش مي ربود
> از دور مي فريفت دل تشنه مرا
> چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
۱۴/۱۰/۸۵> وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
لحظات زندگی یکی پس از دیگری نابود می شوند و من فقط خیره به آنها دست روی دست گذاشته و می نگرم برخی لحظات نمیدانم چرا تارند هان ! یافتم قطره اشکی دیدگانم را نوازش می دهد و آنست مسبب این تاری پلکهایم را میبندم و برای ثانیه ای از لحظات بی خبرم حال قطره اشک به روی گونه هایم غلتیده مانند کودکیست که سرسره بازی میکند و چشمان من ابری بهاریست چشمانم را میگشایم آه ! لحظاتی را از دست داده ام و چون نمیدانم چگونه بوده اند با خود می پندارم لحظاتی خوش از کف رفته است پس دوباره خیره میشوم در پی لحظه ای آبی از رنگ سرخ بیزارم لحظات سرخ رنگی را که گذرانده بودم به یاد میآورم آه ! چه سر مست بودم اما زمانی که پلکهایم را بستم و گشودم قطرات سرخ رنگ خون را روی گونه هایم دیدم آه ... خدای من سرخی لحظاتم کو؟ آن زمان باور نمی کردم سرخی تمام لحظاتم
فقط به خاطر قطرات خونی بود که به یک چشم بر هم زدن حتی یک قطره هم برایم نماند و زمانی شد که معنای خون گریه کردن را با تمام وجود حس کردم آری لحظات سرخ من هم اینگونه گذشت و من هیچ گاه ندانستم که فقط برای این لحظات است که خون گریه میکردم و بس. حال اینجا نشسته ام در انتظار لحظهای آبی رنگ باید چشمانم را بشویم اما حتی توان برخاستن را نیز ندارم و این دردناک است اما چاره ای نیست شاید اگر کمی صبر کنم اشکهایم چشمانم را بشویند پس باید دوباره نظاره گر لحظات تار خود باشم شاید که لحظه ای آبی یافتم
اما با قدم زدن در کوچه های آرزوها
باز بوي امید در كوچه هاي احساسم مي پيچد
باز آهنگ مؤزون زندگی را دوست دارم در رهگذر خيالم مي نوازد
باز نسيم رویاها غبار از حلقه مسكوت قلبم مي روبد
باز گل لبخند در باغچه رويايم جوانه مي زند
باز تجسم غروب جاده وسايه اي به امتداد آرزوهايم نقش مي بندد
گر چه غمگینانه از خود کوچ کرده ام
اي من !
آه اي من !
اين آشناي سکوت را با خود نمي بري ؟
من يعني آرزوها ....اشکها....تنهایی...سایه ....
آه اي من !
اين آشناي سکوت را باخود نمي بري ؟
قطره قطره باران نگاهم
مى چكه رو گونه هام ،
قطره قطره دل من
آب میشه رو كاغذام ،
......
تمام خاطراتم نمناک شده است
می دانم دوباره پاييز مي ايد و برگه هاي زندگي ورق مي خورد.
| Design By : Night Skin |


