تبليغاتX
ترانه


ترانه

به خاطره آن

چه که واسم دادی ممنونم ....

امیدوارم لیاقت  این همه محبتت رو داشته باشم

اگر تنها تر از تنها شوم باز خدا هست که جای نداشته هایم را بگیرد

همین واسم کافی ...

یه حرف ساده ولی پر از معنی..

واست خواهم نوشت ...و می دونی که چقدر دوست دارم ..

.یه دختر با یه دل کوچیک با یه دنیا آرزو  ....

همیشه به یادت هست هر شب از پشت سیاهی شب 

با تو حرف میزنه و تو رو احساس میکنه ...۱۵/۸/۸۵

نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385ساعت 18:45 توسط solmaz | |

باور نمي كند                                كه تو از ياد برده اي
باور نمي كند                                 كه پس از مدتي غروب
             دل را به شه
ر آبي ديگر سپرده اي....

                                 ۷/۸/۸۵ ۶:۳۰

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 17:26 توسط solmaz | |

" بنام خدايي كه همين نزديكي هاست ؛ لاي اين شب بوها ، پشت آن كاج بلند "

 

 

               " بهاي عشق گزاف است ، ايثار مي خواهد ، كه كار هر كسي نيست . "

 

 " اگر سهم من از اين همه ستاره ، فقط يك سوسوي قريب است ، غمي نيست !

 

همين انتظار رسيدن شب برايم كافي ست . "

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 11:57 توسط solmaz | |

 

 

" بنام آنكه آفريد مرا و براي تنهایی من تو را "

به مناسبت اولین سالگرد دوستی مان......

 

" اي محبوب دوست داشتني ! با اشك خانه اي خواهم ساخت از سراب لحظه ها ، بايد بداني گوشه ي ديوار قلبم از نم

 

 اشكهايم ترك برداشته است . بيا تا فرو نريخته از نو بسازيمش ! "

 

آرزوی خوشبختی مان را از خداوند آرزو دارم .

 

هر کجای صفحه زندگی باشی دوستت دارم ...۵/۸/۸۵

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 11:51 توسط solmaz | |

 

از بارش مداوم باران دلم گرفت

می دانی هنوز پای پنجره ایستاده ام  

کوهها را مهی سنگین در آغوش کشیده

کوچه خلوت است

ناودانها آهنگ می سازند

آهنگ رهایی

دلگیر

و

همنوا با دل من .....

رد پایی در کوچه نیست

همه جا خیس از اشک آسمان شده

هوا سرد است

من و تنهایی و هزاران خاطره در پای این پنجره

تکرار میکنیم  سردی لحظه ها را  

ازحجم بغضم که تمامی قلبم را پر کرده است  

از خاکستر یها

از شکوفه ها

از سکوت درونم

پای پنجره دلتنگ میشوم  

از صدای باران که رها می شود در ذهن من

و جوانه می زند

آهم

امیدم

روزهای پرخاطره ام در پای این پنجره

.......کاش میشد به تصویر بکشم رنگ احساسم را .....۴/۸/۸۵

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 11:42 توسط solmaz | |

 

من ياد گرفتم وقتي دلتنگم خودم رو با روياهام سرگرم كنم!

 

من ياد گرفتم چه جوري وقتي اشكم داره مياد پايين خودم با دست پاكش كنم!

 

من ياد گرفتم چه جوري مهر سكوت به لبم بزنم وقتي توي دلم دنياي حرفه!

 

من ياد گرفتم چه جوري وقتي كه دلم از هر وقتي بيشتر ميگيره تو کوچه های آرزو پرسه بزنم !

 

من ياد گرفتم زندگی ام همینی که هست .

 

من یاد گرفتم....

۴/۸/۸۵

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 11:39 توسط solmaz | |

هوای دلم روزها ست  که ابری ست

نه می بارد نه آفتابی میشود

سراشیبی دلم رو به پایان است

کسی نفهمید این باغ رو به پاییز است

این شادی این بهار این خنده ها

این نگاه ..چه معصومانه به انتهای خود می رسند

هیچ کس احساس نکرد....

28/6/85  سولماز

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 11:36 توسط solmaz | |

گاه به رسم این گذران می گریم

 

می اندیشم  به ثانیه های مانده از عمرم........

 

به غربتی که با آن خو کرد ام!!

 

اما پاییز که می آید

 

به همه چیز می خندم  به این آدمک ها .... به این عروسک ها

 

به این ویترین های انسان فروش

 

حتی به ثانیه ها

 

پاییز یعنی سفر و حضور ما یعنی مسافرت

 

سفر خوبی داشته باشی

 

چون فقط همین یه باره.....۳/۸/۸۵

نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 9:58 توسط solmaz | |

معراج فنا

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم

هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت

چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم

با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز

 
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم

 
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات

 
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم

 
بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز

 
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم


 
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه

 
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم ....


 

نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 9:34 توسط solmaz | |

خدایا

 
اگر تنهاترین تنهایان شوم


باز هم


خدا هست


او جانشین


تمام نداشتنهای من است


                               دکتر شریعتی
                                                                                   

نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 9:31 توسط solmaz | |

در آغاز هيچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود ؛

و کلمه، کلمه بی زبانی که بخواندش ، و بی انديشه ای که بداندش چگونه

 می تواند بود؟

و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود          وبا نبودن چگونه می توان بودن ؟

و خدا بود و با او عدم ؛ و عدم گوش نداشت ؛

حرفهايی هست برای گفتن ، که اگر گوشی نبود نمی گوييم‌ ؛

و حرفهايی هست برای نگفتن

حرفهايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ؛

حرفهايی شگفت و اهورايی همين هايند

و سرمايه های ماورايی هر دلی به اندازۀ حرفهايی است که برای نگفتن

دارد ؛

هر کسی را به اندازه ای که احساسش می کنند هست

هر کسی را نه بدانگونه که هست احساسش می کنند

بدانگونه که احساسش می کنند هست ؛

دکتر علی شريعتی

نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 9:29 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin