تبليغاتX
ترانه


ترانه

دیگر خیالی نیست !!

روزها .. هفته ها ... ماهها گذشت .. و ساعتهای بی تو بودن چه سخت بود ...

هنوز خوب یادمه پارسال همین موقع ها بود یا کمی دیرتر برف می اومد

من بودم یه پنجره رو به انتظار .. من بودم و تنهایی غربتم ...

.دونه های برف از آسمون سور میخوردن روی دلتنگی های من ...

من بودم و سراشیبی تنهایی ام ...

من بودم و یه مشت خاطره ..

من بودم و سردی تنم که گرمی صداتو التماس می کرد ....

کنار همان تاریکی که اشک تو را به دنیای کوچکم پیوند می داد ...

اینبار من بودم که مشتاق شنیدن صدات بودم ..

یه لحظه برام کافی بود تا شعله این عشق رو خاکستر کنم ..

.اما تو غافل از من تنها غرق در رویای تازه ات بودی بی خبر از غربت سردی دستانم ..

دنیای تو پر بود ازتازگی پر از رنگ

آبی ها ...

.قرمزها...

اما من در این طرف سیاهی پر بودم از رنج ...اشک...

حادثه تلخی بود

پر از سیاهی....

پر از ناباوری ..

سیاهی....

سیاهی ...

اما دیگر هیچ خیالی برایم نمانده !!

.30/9/84 یک سال بعد شب یلدا

نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 20:0 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin