تبليغاتX
ترانه


ترانه

 

 

اینجا همه سراسر تاریکیست ....

 

( نوشتنم براي نمردن است ، وگرنه روزهاست که من  چتر خسته سکوت را هم بسته ام ،ماههاست وشاید سالهاست بی هیچ انتظاری پشت پنجره تنهایی ام  فصلها را مرور میکنم .بهار تابستان پاییز زمستان همه یک رنگ گرفته اند چشمانم به سیاهی میرود ... اما بگذار در این روزهای پایان سال بنويسم چند فانوس روشن از آسمان براي دلتنگی هایم به اتاق سرد تاریکم مهمان  آورده بودم...و با چند خواب که هرگز تعبير نشد لحظه هایم را گذرانده ام ،

تنهايي پر هياهو را من برميدارم و از خاطرات  غبار گفته ذهنم  عبور میکنم ....اینجا همه جا تاریک است همه سراسرشب است روزنی به روشنایی و صدایی که سکوت دلم را بشکند شنیده نمی شود

اینجا آرزوها یخ زده است آسمان سالهاست که ابرست نه می بارد نه افتابی میشود منم وچند عابر که آنها هم ماه هاست آهنگ جدایی می نوازند ....دور  شده اند دست برایم تکان می دهند می روند می روند

 اینجا خاطره هاي گنگ را رها میکنم  تا فراموش کردنشان کار سختي نباشد ، صبر میکنم  ! ...میگویند پایان هر شبی روشنایست

نمی دانم چند فصل زرد از زندگی ام باقی مانده است ولی بگذار بگویم همین چند سال هم برایمان خیلی سخت گذشته است  ..نمی دانم شاید خدا همه سیاهی ها رو برای سرنوشت ما نوشته ولی کاش یه لحظه لمس می کرد آرزوهای سوخته .....را یا آه پر رنج......را و رویای کودکانه من را  ....دلم به اندازه یه دریا گرفته خیلی حالم بده خیلی بد .یه بغض سنگین که سینه ام را به درد آورده و کم کم خفه ام میکند ...نمی دانم شاید زندگی همین است  برا بعضی ها رنگی برای ما سیاه و سفید برای ما پوچ برای ما یه سراب ...

.چمدان ذهنم رابسته ام  به هر سو که مينگرم تاریکی ست ، کفش هاي سرنوشتت را به پا کرده ام  لباس دلتنگی را پوشیده ام  ، من کنار جاده  زندگی به انتظار بهار  ايستاده ام همان جاده ي است که هيچ گاه بازگشتي ندارد ... من همين جا مي مانم و لحظه ها را تکرار میکنم  ...

 12/12/۸۵ taraneh232001       

 

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 9:27 توسط solmaz | |

زندگی قصه مرد یخ فروشی ست

که از او پرسیدند:

فروختی ؟

نخریدند تمام شد...

نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 12:57 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin