تبليغاتX
ترانه


ترانه

نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 11:54 توسط solmaz | |

 

 

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک
آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم

سر آن کوچه يک ساعت بمان
غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي


تو هم چون من به
رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن

چنان خو کن به
او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا

تماشا کن که
تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي

که بنويسد
تويي دينم تويي جسمم تويي جانم


ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست

بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم

و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر
خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک

خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي
بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را

و خواهي ديد با محو کلام
دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را

وز آن پس هر دلي را
کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 11:49 توسط solmaz | |

                                            

                                           

                                          

شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم .
نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 21:0 توسط solmaz | |

 

 

شب که می شود خدا چراغ ماه را روشن می کند تا من در حضور چشمان گنجشک و ستاره ها برای تو نامه بنویسم . کاغذ م برگهای خشک  درختان است و مدادم شاخه های یخ زده حیاتمان  . شب که می شود خیال تو در اتاقم راه می رود و همه اشیاء جان می گیرند . پروانه های خشکیده بال زنان از دفترچه ام بیرون می آیند پرده ها از شیشه ها شفاف تر می شوند و من می توانم خودم را در همه آینه های ناشناس تماشا کنم . گاهی حتی یک کلمه هم ندارم که برایت بگویم  و گاهی هزاران کلمه در دستان من است گاه با چشمانم در سیاهی شب هزاران حرف ناگفته برایت دارم ..گاه آنقدر اشک برایت دارم که در سینه ام نمی گنجند..گاه آنچنان برایت دل تنگ میشوم احساس میکنم در قفس زندگی اسیر شده ام .. نمی دانم گاه به همه چیز حسودی ام میشود حتی به پیراهنت که تو را در آغوش گرفته است .. . کاش تخته سنگی بودم که خانه اش در آغوش دریاست یا بنفشه ای که همیشه لب جوی را می بوسد و یا خیابان ساکتی که پیوسته خواب قدمهای تو را می بیند . کاش ترازویی برای اندازه گرفتن دلتنگی و عشق وجود داشت کاش می توانستی در رویاهایم بخوابی و در آرزوهایم بیدار شوی کاش بین لبهای من و نام تو هیچ فاصله نبود . کاش بجز تاخیر دیدارها هیچ کلمه ای نبود .........کاش من بودم تو بودی . ولی سهم من همینه که تو لحظه های بی تو بودن بسوزم و به تن این دل خسته رخت دلتنگی بدوزم . شاید باورت نکنی که چه قدر دوستت دارم .taraneh232001  -26/1/86

 

 

نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 20:45 توسط solmaz | |

نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 19:17 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin