ترانه
با تب تنهائي جانكاه خويش، زير باران مي سپارم راه خويش. سيل غم در سينه غوغا مي كند، قطره دل ميل دريا مي كند، قطره تنها كجا، دريا كجا، *** همدلي كو ؟ تا شوم همراه او، سر نهم هر جاكه خاطرخواه او ! شايد از اين تيرگي ها بگذريم . ره به سوي روشنائي ها بريم . مي روم، شايد كسي پيدا شود، بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟ فریدون مشیری در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم
رویای با تو بودن را آهسته آهسته در ذهنم می بافم ... امشب تمام حوصله ام را در دورترین نقطه خاطراتم کنار پنجره تنهایی ام به انتظارت باز نشسته ام
ای دل من !
چه دیدنی ست منظره ی شکسته ات
تار خزان تنیده بر پنجره های بسته ات
در شب سرد بی کسی میکشی ام به قصه ای
ساحل عشق و کشتی شعر به گل نشسته ات
نقش بهانه می زند یاد بهاری اش بر این
دفتر زرد گشته از خاطره های خسته ات .....
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به ه ي چ ش مفروش !!
لحظه ای سکوت کن
میخواهم ناله های این قلب را بشنوی
میخواهم آخرین لحظه ی عاشقی ام را ببینی
وقتی که رویاها تمام میشود
وقتی قصه ای بی آنکه خاتمه یابد بسته میشود
در این خاتمه
همه لحظه ها را بیهوده ام
هر شب در خوابهایم تاب میخوری ...
لحظه ای سکوت کن
میخواهم بدانم
سالها پیش که
موجی از عشق ت مرا در دریای آرام زندگی غرق کرد
حالا کجاست ....؟
میخواهم سکوت کنی
ببینی چگونه بی تو تمام شده ام ....
بی آنکه بدانی ...
و احساس کنی ...
برای تو همین چند خط عاشقی کافی بود
اما ندانستی من همه زندگی ام را با تو خط خطی کردم !
و بالای صفحه ی همه روزهای زندگی ام نوشتم ......
در دلم ، دلتنگی ام را
در سکوتم ، حرفهای سینه ام را
در لبخندم ، غصه هایم را
دل من چه خردسال است ، ساده می نگرد
ساده می خندد ، ساده می پوشد
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست
ساده می افتد
ساده می شکند ، ساده می میرد
دل من تنها ، تنها ، سخت می گیرد.....
من شبها به یادت
بهانه می گیرم
چون دلنتگم
چون دوستت دارم
چون بی حضور تو ......
اما تو
نمیدانی
و نمیفهمی
درون این سینه چه عشقی را مدفون میکنی ....
خط سردی کشیدی بر تمامی احساسم
با منطق خودت
آرام آرام
تنهایم میگذاری
همه آن لحظه هایی را که دوستت دارم
و پایان می یاید همه آن لحظه هایی
که من دیوانه : منتظر تو هستم
قصه عجیبی بود مثل یک کابوس هر روز در من تکرار میشود
بی تو نمی توانم و با تو هم دیگر راهی برای ماندن نیست ...
پس فقط باید سکوت کنم
تا ابد
تا انتها ...
تا مرگ من و مرگ همه روزهایم
نگران نباش دیر نیست
شایدیک روز از همین روزهای سرد پاییز
من هم خواهم رفت
و تو می مانی
و شاید تکه ی ازخاطراتم .....
در یک کلام کوچک
در تو
خلاصه کردم
ای کاش می شد
یک بار
تنهاهمین
یک بار
در خاطراتم تکرارمی شدی!
باز هم دوست دارم
هوا که تاریک میشود
به خیابان بروم
چشمانم تو را جستجو کنند
تو را ببینم
تو انجا ایستاده ای
من از کنارت آرام عبور میکنم
و لبخندت مرا بدرقه میکند
با تو هم شانه میشوم
دوست دارم پشت سرم بیایی
دلهره ی عجیبی بود.....
من تمام آن لحظه ها را با تو زندگی کردم
| Design By : Night Skin |

