تبليغاتX
ترانه


ترانه


از صبح باران می بارد و
می چکد بر سقف ترک خورده قلبم
چند لحظه ای آمدی
نشستی
خیس نگاهم شدی
چند قطره باریدم
ندانستی
و رفتی
اما اینجا باز
باران می کوبد بر سقف تنهای قلبم......


نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 8:20 توسط solmaz | |



امشب حس عجیبی دارم
فال میگیرم
فال قهوه
مثل همیشه
نقش تو می افتد
نقش نگاه تو
که خیره میشود در چشمانم
راه درازی افتاده ...
راهی پر از انتظار
دلتنگی اش بسیار است
شادی اش سرشار
تنهایی اش دلگیر
تنهایی اش دلگیر
توهستی
ومن
وهزار خیال واهی در سرم
من تنها ماندم
تو بی من روزگار میگذارنی
دلخوشی پوچی در گوشه فنجانم افتاده....
دلم میگیرد
دنبال آروزی خامم میگردم
نیست
در فالم هیچ وقت نمی آید
من تنها می مانم.....
و تو بی من
و تو بی من 
روزگارت را چه آسان میگذرانی !







نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 19:33 توسط solmaz | |



اینجا شده
قلب تو
هر روزمییام  بهت سر میزنم
وهر روز به یاد تو و برای تو مینویسم ....


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 19:24 توسط solmaz | |


به انتظار دیدنت

و به روی شانه ات لحظه ای سر نهادن
من را خوش تر از این هیچ آرزویی نیست .....


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 19:2 توسط solmaz | |










نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 19:47 توسط solmaz | |


شوق پروانه شدن دارد
دلم
وقتی ذهنم لبریز میشود از حس با تو بودن
شوق پروانه شدن دارد
دلم
وقتی نگاهت در نگاهم اسیر میشود





نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 19:36 توسط solmaz | |



وقتی کنارمی
دیگر
ماه و ستاره هارا نمیخواهم
چشمانم بزرگترین
گواه اشتیاق من برای توست




نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 19:28 توسط solmaz | |


نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 10:21 توسط solmaz | |


برگها باریدند
بی دریغ و یکریز
تا مبادا دلش از بی کسی آرزده شود
                                                              پاییز....



نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 10:7 توسط solmaz | |

 


زندگي با همه وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست.
حاصلش تن به قضا دادن و
اقسردن نيست.
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست.
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
.
زندگي جنبش جاري شدن است
از تماشاگه آغازحیات تا به جايي كه
خدا مي داند......


 

نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 10:3 توسط solmaz | |



پاییزها تکرار می شوند
من بزرگتر می شوم
از تو فاصله می گیرم
 تنها وقتی یادگاری ت را در آیینه می بینم
به یادت میافتم
تنها نشان تو در من همین است
من بزرگتر میشوم
و تورا فراموش میکنم
در ذهنم
در لحظه هایم
کمرنگ شدی
من باز هم ....
دختر کوچک
با موهای بلند پریشان هستم
که گاه موهایم را نوازش میکردی
از تو هیچ خاطره ی ندارم ........







نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 18:24 توسط solmaz | |


کاش آه ها دامن گیر می شد
ای کاش آرزوها  دست یافتنی
و خوابها تعبیر می شد
ای کاش دعا ها مستجاب می شد
خودت میدانی چه می گویم........



 
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 18:16 توسط solmaz | |


اینجا هوا تاریک است
اتاقی سرد
که باد در آن سو سو میکند
پنجره ایش پر از غبار بی کسی ست
اینجا هوا سرد است
پاهایم یخ زده است
خون در رگهایم رو به انجماد است
در این فضای وحشت زا
جز آیینه شکسته
که رنج را در صورتم به تصویر می کشد چیزی نیست
اینجا
پاییز متروک من است ....




نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 18:12 توسط solmaz | |

نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 17:59 توسط solmaz | |



احساس خوبی بهت دست میده
وقتی
تو خودت باشی
احساس خوبیه...
وقتی
خیلی از احساسهای سیاه رو تو قلبت delet کنی
بشی همونی که بودی
میتونی راحت نفس بکشی
خودت باشی
.
مهربون
مهربون
مهربون
مهربون
.
.
.
و به یاد موندنی تر بشی !!





نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 18:56 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin