ترانه
شب زایش خورشید و آغاز سال نو میترایی مبارک راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت امروز روز تولدم هست ... یه روز مثل تمام روزهای دیگه تنها فرقش اینه که امروز دلم بیشتر از روزهای دیگه گرفته .... تولدم مبارک بالا میآورد مغزم تمامی خاطراتش را سینه ام عشقش را جسمم وجودش را روحم نفس هایش را انگشتانم التماس شان را نگاهم باورهایش را امشب تنم همه بالا میآورد... سال هاست که مسیری را ازافق تا پرواز نگاه می کنم غروب اینجا هر روز تکرار می شود چشمانم رنگ باد می گیرند هربار که دست های تو روحم را تسخیر می کنند خنده هایم زنگ می زند وخوابهایم آشفته می شود... امشب بخارهای تنهایی نفسم را تنگ کرده است، وسقف خیال هایم از تنهایی چکه میکند، میگذرد همه روزها و شبها در توهمی وحشناک و دلسپردگی زجر آور !
عشق میتواند تنهاترین و دلتنگ ترین لحظه هارا با یاد محبوبی دوست داشتنی و همیشه مهربان زیبا و شیرین کند ! نمیدانم .... در آن روزرهای تاریکی و خفقان ..... انتظار آمدنم را می کشیدی یانه !؟ و یا در افسوس گناه خود ملامتش میکردی ؟ ! نمیدانم .... چند روز مانده است .. با فردا میشود یک هفته هیچ صدایی به گوشم نمیرسید جز ضربان قلب مادرم که هی داشت تند تر می شد منم د ل و ا پ س م نمیدانم تو مرا دوست خواهی داشت یا نه ....! روزها یکی پس از دیگری خط میخورند .... دلم میگیرد از این مچاله های به دور فتاده دلم کوچکترین دلخوشی دنیا را در سینه دارد... فقط احساس یک لحظه خوشبختی ست ! * * * با كوچ تلخ چلچله های نگاه تو از بام چشم من پاييز می شود پاييز می شود. این روزها
و ثانیه ها در ته دلم
همه چیز بهم خورده است اشک هایم
سور میخورند و می افتند احساسم
لغزیده است و قلبم
نازکتر از برگ پاییز ..... امشب تا صبح میخواهم بند بزنم قلبم را
که روزها شکسته است خورده هایش
را در سینه ام گذاشته ام.... چاره ای
ندارم باید زنده بمانم باید نفس
بکشم تا این
بندها جوش بخورد نباید چند
روزعمیق نفس کشید ......







چاره ای ندارم
میپرسی
دلتنگ
منتظر
دوستت دارم
.
.
نه هیچکدام
میدانی
آنقدر فاصله ها را دلتنگت شدم
اما نفهمیدی ...
تا آخرا دلم خسته شد
قهر کرد
و رفت
ودیگر دلی ندارم که دلتنگت شود !
چشمانم آنقدر منتظرت ماند تا سیاهی ها رفت
اما نفهمیدی....
حالا میپرسی ؟؟؟ دلتنگم هستی
نه نه نه نه
دلتنگی یادم رفته
ستاره باران بود ...
وقتی هر شب منتظرت میماندم
تا بگویی شب بخیر و بخوابم .
تو عادت دوست داشتنت را فراموش کردی
بی آنکه بدانی چشمانی تاانتهای شب به اتنظارت هنوز بیدارند ....
4***نفرت دارم ....
از لحظه ی که میخواستی به سادگی عشقم رابفروشی ....
نه به بهای پول...
نه به عنوان کادو ...
تو میخواستی عروسکی را که سالهاست با تو می رقصد را هدیه کنی ..
ببینی دیگران چطور با عروسکت بازی میکند .
......
..
به ارزان ترین قیمت
حراجش کردی
دیدی نخریدند.....!
لمس کردی؟؟
داشتم می شکستم
وجودم سرشار از تهی شدن بود...
همه چیر درونم به یک باره
خورد شد
همه آن عشقی که برایت داشم را
خود آسان شکستی ...
اشکهایم هنوز بر کف اتاقت است
نمیدانم بعد من پاکشان کردی
قلبم همان جا شکست ...
روی فرش روی زمین ریخت ....
مواظب باش دست یا پایت را زخمی نکند
کوچه خیابان حتی آب ته جوب هم برای من میخندیدند.....
.....
از خودم متنفرم
همین !
ترانه میشوم
همانطور که مرا به یاد سپردی ....
دوستت دارم
با همان حس غریب سادگی ام
با تو هستم
وهر لحظه ام با توست
همانگونه که بودم
هستم
خواهم بود
.
.
به حضورت
عادت کرده ام مثل ماهی به دریا
نازنینم
همه ی آرزویم
سرسبزی توست ....
امشب اولین شب آذر ماهه
یه ماه زیباو آخرین فصل پاییز
من متولد آذرم سالها پیش در چنین ماهی به این دنیا ! پا نهاده ام
من دختر آذر م
دختر ی پر احساس و خیلی مهربان
امشب در تنهایی ام جشن میگیرم
آرزوهایم را مینویسم
رویاهایم را میخوانم
احساسم را تازه میکنم
و عشقم را سرشار
امشب
شعر زیبای هستی را در ذهنم مرور میکنم
ومن با ماه و ستارها می مانم
و زیباترین احساس دنیارا دارم
موهایم را جمع میکنم
و کمانی در دست
نشانه میروم عشق را و ......
| Design By : Night Skin |

